مدینه،مادر تنها،چهار صورت قبر عزیز حضرت زهرا،چهار صورت قبر
نشسته اند شبیه چهار سنگ صبور غم تو را به تماشا چهار صورت قبر
و قطره قطره فرو می خورند در دل خود تمام اشک غمت را چهار صورت قبر
مدینه مانده که این چیست در کنار بقیع چهار پاره دل یا چهار صورت قبر؟!
برای عقده گشودن در این مصیبت سخت بهانه ات شده تنها چهار صورت قبر
تو را نمی برد از یاد ،تا همیشه ی درد بقیع خاطره ها با چهار صورت قبر...
***

غم با نگاه خیس تو معنا گرفته

یک موج از اشک تو را دریا گرفته
در فصل غم،فصل خسوف ماه خونین خورشید هم مثل دلت گویا گرفته!
تا آسمانها میرود دلمویه هایت کار دل خونت عجب بالا گرفته!

این روزها با دیدن حال تو بانو!

بغضی گلوی اهل یثرب را گرفته

هر روز اشک و آه، حق داری بسوزی یک کربلا غم در نگاهت جا گرفته!
می دانم اینجا بارها با دست لرزان اشک از دو چشمت حضرت زهرا گرفته
تاریخ را می گردم ـآری ـ تا ببینم مثل دل تنگت دلی آیا گرفته؟
اینجا به همراه لب خشک تو مادر! هر سنگریزه ختم "یا سقا" گرفته..
***
دوباره زمزمه غم ز سینه  می آید دوباره مرغ دلم سر به زیر پر برده
که سوز ناله به سودای چشم تر برده نشسته گوشه اندوه و ناله سر داده
ز سوز ناله ام البنین خبر داده منم که سایه نشین و جود مولایم 
کنیز خانه غم ؛ خاک پای زهرایم منم که خانـــه به دوش غــم علی هستم
منم که شاهد  زخم شکسته ابرویم  انیس گریه به یاس شکسته پهلویم
منم که در همه جا در تب حسن بودم

منم که شاهد خون لب حسن بودم

منم که جلوه حق را به عین می دیددم خدای را به جمال حسین می دیددم
منم که بوده دلم صبح و شام با زینب منم میان همه ؛ هم کلام با زینب
منم که سوگ گلستان و باغبان دارم  به سینه زخم غم کربلائیان دارم
 منم که ظهر عطش را نمی برم از یاد

چهار لاله بی سر ز من به خاک افتاد

منم که مادر عشق و امید و احساسم  فدای یک سر موی حسین عباسم
***

 ماجرای خواستگاری حضرت علی( ع) از حضرت ام البنین( س)

روایت است که چون رفت حضرت زهرا از این جهان فنا رو بعالم عقبی
زبعد چند علی میر منصب لولاک    امام جن و بشر خسرو نهم افلاک
نمود رو به عقیل ای یگانه دوران که ای عقیل وفادار ای برادر جان
بیا عقیل زمانی به من تو یاری کن   زنی برای من از مهر خواستگاری کن
زنیکه چند علامت از او بود پیدا رفیع جاه و ملک مقدم و نکو سیما
بلند قد و قوی تن درشت انگشتان 

فصیح سینه و گردن فرازو در دندان

لبش چه غنچه مسلسل سخن بود نیکو  رخش چو لاله و چشمش سیه کمان ابرو
عقیل گفت که اینها صفات مردان است چنین صفات زنان را کمال نقصان است
علی بگفت که این راز را نمی دانی چرا که بی خبر از راز های پنهانی
عقیل گفت از این زن چه دلپذیر آید علی بگفت که فرزند بی نظیر آید
بسوی وادیه ها شد عقیل از آن فرمان  بدید همچو زنی در بنی کلاب عیان
بخواستگاریش آمد عقیل خوش منظر   به عقد شاه ولایت برآمد آن دختر
عقیل بست همی عقد مهر و مه با هم   دو باره گشت جهان رشگ گلستان ارم
بیوسف ازلی چرخ برقرار آمد   شب وصال زلیخا بروزگار آمد
چه گشت از دل شب تا طلوع صبح عیان  ز چاک پیرهنش قرص ماه شد رخشان
بروی دامن ام البنین چه پیدا شد نگر که ماه بنی هاشمی هویدا شد
برای دیدن آن طفل شاه خیبر کن   درون حجره ام البنبن شدش مسکن
چه دید روی همان طفل آنشه مردان همی گرفت ز گهواره اش همچون جان
برای اسم علی خسرو سپر اساس   نمود نام گرامیش حضرت عباس
گهی نگاه به چشم و گهی به ابرویش   گهی به گریه ببو سید هر دو بازویش
از این معامله شد تنگ قلب ام بنین  روانه کرد سرشک از مژه بروی زمین
بگفت ایشه لولاک ای امیر عرب  از این قضیه شده روزگار من چون شب
بدست طفل من ایشه مگر بود عیبی   کزین دو دست شما را بود شک و ریبی
علی بگفت به آن بانوی حمیده سیر   شوی تو واقف از این دستها زنی بر سر
زبعد قتل من از کینه کوفیان دغا  طلب کنند حسین مرا بکرب و بلا
همین دو دست حسین را کند علمداری    کند برای حسین من از وفا یاری
همین دو دست کشد مشک آب را بر دوش کزین دو دست فتد آب و کودکان بخروش
همین دو دست نه تنها فتد ز پیکر او  جدا زخنجر بیداد می شود سر او
همین دو دست به مشگین زار غم پرور   شود شفیع به محشر به حق باب و پدر

 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.